خرید بک لینک
غزل شمارهٔ ۳۷۴ از در درآمدی و من از خود به در شدمگفتی کز این جهان به جهان دگر شدمگوشم به راه تا که خبر می‌دهد ز دوستصاحب خبر بیامد و من بی‌خبر شدمچون شبنم اوفتاده بدم پیش آفتابمهرم به جان رسید و به عیوق بر شدمگفتم ببینمش مگرم درد اشتیاقساکن شود بدیدم و مشتاق‌تر شدمدستم نداد قوت رفتن به پیش یارچندی به پای رفتم و چندی به سر شدمتا رفتنش ببینم و گفتنش بشنوماز پای تا به سر همه سمع و بصر شدممن چشم از او چگونه توانم نگاه داشتکاول نظر به دیدن او دیده‌ور شدمبیزارم از وفای تو یک روز و یک زمانمجموع اگر ن

برچسب: نویسنده: هستی حبیبی تاريخ: چهارشنبه 28 مرداد 1405 ساعت: 19:26

صفحه بندی